تبليغاتX
بوسه های یواشکی

بوسه های یواشکی

احساسات مایع به قلم دیجیتال

برای من که دل تنگ تو ام

    یک متر هم زیادی است ...

          فضای اتاق را نمی گویم!


فاصله ی ما...

     دیواری به این بزرگی است!!!


*********************************


خسته از راهم پر از گرد و غبار

از زلال چشمهایت کمی بر من ببار

بدوز از جنس خورشید جامه ای برای من

در آغوشم بگیر ای دختر حوری تبار


+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت13:7توسط محمد مبارکی | |

تو مست تو و خود شراب دستم

تو به فکر خود و من ز عشق مستم

تو اگر بیش ببینی و کمی هم به خود آیی

منِ دیوانه ببینی که تو چون خود می پرستم


****************************


چشمهایت آسمانی و دلت بزرگتر از دریاست

فرشته ای، نجیبی، همانی که دلم می خواست

تو تفسیر واژه ی نهایتی در عشق

تو همان حس قشنگی که وجودت زیباست


****************************


من و تو باهم به این کوره راه آمده ایم

من و تو به دنبال عشق اعلا آمده ایم

خبری از معرفت نیست در این راه دراز

مثل اینکه مسیر را اشتباه آمده ایم


+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت14:43توسط محمد مبارکی | |

دوست دارم...

نوشتن اسم تو را

روی آینه با ماجیک


دوست دارم...

ببوسم

پاک کنم از لبت رژ و ماتیک


هر آن عاشق شوم

هر بار به آغوش کشم

دمای تعادل میخواهم


دوست دارم عاشقی کنم

بدم می آید از رفتار روباتیک!


+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت14:37توسط محمد مبارکی | |

رها کن حس خیانت رو تا مدفون شه به زیر خاک
بزار روح و روانت رو صداقت کنه تمیز و پاک

چرا آغوش عشق ما از این هم محدودتر شد؟!
تمام خاطرات شیرین جلو چشمامون پرپر شد؟

نفهمیدیم چطور یه حس یه جایی بین ما گم شد
کی گفته بی فداکاری میشه از عاشقی پُر شد؟!

نزار کابوس بی مِهری از این که هست بشه بدتر
بزرا خاموش بشه آتیش همینجا زیر خاکستر

خیانت که برای عشق به سنگینی سربه
نمیزاره کنار هم بمونیم توی این کلبه

مختصر کن تردید رو قبل از اینکه جون بگیره
اگه شک به دلت افتاد دیگه اون موقع خیلی دیره

رها کن حس خیانت رو نکن رویامونو ویرون
نزار مِهر نگاه تو از قلب من بره بیرون

رها کن حس خیانت رو، فراموش کن این عبارت رو
میخوام عاشق بمونم پس بریزش دور این عادت رو

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت3:45توسط محمد مبارکی | |

شرمنده خیلی دیر به دیر پست میزارم.

ممنون از همه ی دوستان با محبتی که لطف دارن و با نظرات و دستخطاشون به من انرژی میدن.

مرسی دوستان

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت12:47توسط محمد مبارکی | |

سلام پروانه ی صبحم ، سلام ای بانوی بیدار

ببین که باز امروز هم دوستت دارم بسیار

سلام ای لحن پُر خنده ، سلام گلبرگ رقصنده

امروز هم سرشارم ، بیشتر میخواهمت انگار


*******************


پُرم از حرف نگفته، پُرم از عشق صمیمی

عشقی که خبر نداری خودتم درش سهیمی

فصلی از بغض نشسته گوشه ی قلب شکستم

فصلی از عقده ی پنهون، از تو ای عشق قدیمی


*******************


چه شده شماره ات مشغول شدست

تمامی مسیرها به تو مسدود شدست

صدبار گرفتم بوق مشغولی زد

بدجور دلم برای تو شور شدست


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت12:42توسط محمد مبارکی | |

شیرینی لبت هنوز هم بر جام شراب

آرامشیست بر روحم و این من خراب

هنوز هم رنگ لبت بخاطرم ماندست

آن بوسه های گرم و آن طعم های ناب


******************


دیروز هم عطر جای خالیت به مشام من رسید

چند سطری از عشق به دفترچه ی خاطرات من وزید

امروز همچنان نیستی و ذهنم پر از جملات

برگهای دفترم پر شد و خودکار هم به اتمام رسید


******************


با نسیم نفست ساکت و خوابم کرده ای

در شهر آغوش تنت ساکن و داغم کرده ای

رویای من، احساس من، تعبیر خواب من شدی

همچو ریشه در خودت ثابت و رامم کرده ای


******************


برو به من دست نزن قرار ما این نبود

هردو حماقت کردیم کسی بی تقصیر نبود

نگاه نامحرم تو وصله ی عشق من نشد

برو به من دست نزن، چشم و دلت سیر نبود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت12:36توسط محمد مبارکی | |

دیدن صحنه ی مرگ ندا زبان رو فلج میکنه و باز هم فقط این احساسات مایع هستن که میتونن حال انسانها رو بیان کنن! اشکهایی که جاری میشن و افکاری که در ذهن رژه میرن.
ندا تو مگه چقدر زور و بازو داشتی؟ آخه تو چه خطری میتونستی ایجاد کنی؟ چه کاری جز اینکه فقط با فریاد و شعار اعتراض کنی و حقت رو بخوای میتونستی انجام بدی؟
وای ندا  . . . به عنوان یک پسر احساس شرم میکنم. خجالت میکشم از اینکه اینجا نشستم و صحنه جون دادن یه دختر رو میبینم که برای گرفتن حقش کشته میشه.
یه عده احساس قدرت میکنن در حالی که زره پوشیدن و باتوم و اسلحه در دست دارن،  یا از شرم و یا از ترس چهره شون رو پوشوندن.  بزن ... بکش ... کسی که چهرتو نمیبینه!
اما خدا چی ؟!!


در این اوضاع و آشوب همه بی خواب و تو خوابی ندا؟!
غرق خون روی زمین راحت آرمیدی بی سر و صدا؟!

رئیس جشن پیروزی گرفته همه مان دعوت شدیم
در خیابان ها باتوم شیرینی میدهد نمی خواهی ندا؟

دولت صلح و صفا! آشتی کنانی راه انداخته که نگو
ما به آنها گل میدهیم آنها هم گاز اشک آور به ما!

ندا بیدار شو خودت را ذلیل و خار نکن
اهمیت ندارد بر کسی مرگ خس و خاشاک ها

برخیز ندا زمین هم دیگر طاقتش تاب شده
تا کی تحمل کند خون عزیزان رفته را؟

با چشم باز رفتی و پی حقیقت بودی هنوز
وای بر ما که بسته ایم چشم و بریده ایم صدا

رفت لبخند از لبت خواهیم برد لبخند از لبان قاتلت
او فقط کشته یک ندا و قافل است از این هزارانها ندا

باز می آید به شهرمان منتظرش هستم، هر وقت که شد
جوابش میدهم با لنگ کفشی مملو از دشنام ها

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت12:26توسط محمد مبارکی | |

بروی دیوار یک دستگیره بکش
زیر باران برو و نفس بکش
"ایست" را پاک کن از دفتر نقاشی ذهن
صفحه بن بست را بکن و پرواز بکش


پشت میله های عشقت میخوانم و ناز نمی آورم
درون ذهنم هیچ تصویری از پرواز نمی آورم
قفسی ساخته ای برایم همه از عشق و صفا
حتی لحظه ای بیرون از  قفس تاب نمی آورم


بگیر و ببندم آزارم بده
بکش قلب مرا و داغم بده
کمی عشق ماندست در رگهای من
بریز و بپاشش به بادم بده

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت12:12توسط محمد مبارکی | |

این شعر رو در هشت بیت گفتم هرچند که گفتی در این باره بسیار بود


به فتوای حاکم شهر عاشقی ممنوع شدست
عاشق بیچاره به حکمش پست و منفور شدست

تنفر در ملا عام ندارد حکمی
عشق ورزی بین انظار رد و محکوم شدست

هیچکس در چهره اش نیست نشانی از عشق
هر هیچکس هم به گدایی مجبور شدست

در صورت سرد و نزار مردم این اجتماع
محبت های مخلصانه نیست و مفقود شدست

در سایت ها و جراید خبری از عشق نیست
انگار همزمان با خود فرهاد مرحوم شدست

یک نفر مشامش بوی عشق را حس کرده بود
آن هم که شنیدم سالهاست پیر و فرتوت شدست

قلمی دیگر نرفت روی کاغذ، کاغذی پاره نشد
نامه های عاشقانه نم کشیده، زرد و مرطوب شدست

مرگ ونفرین بر این حاکم بی وجدان باد
دلمان از هرچه فتواست، سیاه و خون شدست

                                                    

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:47توسط محمد مبارکی | |

نیستی و گرفته این وسعت اندوه مرا

رفتی و بردی همه گرمی و احساس و صفا

یک طرف دلتنگی، طرفی نبود شانه های تو

آنقدر اشک ریختم که اتاقم شده استخر شنا

********************************

گفتی که به عشق اعتقاد نداری، به درک!

با بوسه و عیش میانه ای نداری ، به درک!

گفتم یک بار عاشق شو امتحان ندارد ضرری

گفتی که به من اعتماد نداری، به درک!

                                        

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:32توسط محمد مبارکی | |


گر "مِی" نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که "مِی" می نخوری

صد لقمه خوری که "مِی" غلام است آن را

                     شعر از:  "حضرت حکیم عمر خیام"



خدای من وجدان و پیامبرم خیام

نیست روی پیشانی ام نشانه ای از اسلام

باشد کافرم ولی به این افتخار میکنم

که برای هیچکس نساخته ام از دینم دام

                             


+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:26توسط محمد مبارکی | |

ممنون از همه ی دوستان با محبتی که با نظراتشون به من و این وبلاگ نوپا ابراز لطف داشتن

وبلاگ جدیدالافتتاح و غیبت و ... وبعد از غیبت این دو فنجون ناقابل رو ازم بپذیرین


بازهم شعر ساده ای ساخته ام از جملات

شعری برای این لبهای شیرین تر از شکلات

با چشیدن هر بوسه ات فنا شدم مُردم

خداوند رحمتم کند بلند بگو صلوات



طلوع کن بتاب بر این قلب یخ بسته ی من

حیا نکن ببار بر کویر ترک بسته ی تن

جامه ی شرم دور کن از وجود پر حرارتت

برون کن بگیر سردی از این تن خسته ی من




+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت12:51توسط محمد مبارکی | |


تسخیر کن و قلب مرا مغلوب کن

با خیسی لبت لب مرا مرطوب کن

امشب که تو مال منو من مال توام

فاعل به دلم شو و مرا مفعول کن


---------------------------------------------------------------


لب بزار و عشق تزریق کن درون موی رگهایم

بمان کنارم که دگر دلزده از تمام رفتن هایم

این شدست وجود من کهنه شدست روح من

این عضلات خشک شده، ببین! زنگ زده مفصلهایم


+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت23:23توسط محمد مبارکی | |

ملت ما اینجوریه...

یعنی اینجوری شده، یا بهتر بگم اینجوری کردنش. شدیم مثل آدمای بی هویتی که نمیدونیم از کجا اومدیم و به کجا داریم میریم! تاریخمونو بلد نیستیم و آیندمونم که از بس تاریکه کسی جرات نمیکنه دستشو سایبون چشاش کنه تا ببینه اون جلوها چه خبر میتونه باشه! فقط سرمونو انداختیم پایین و جلو پا مونو نگاه میکنیم. از اونجایی که سرمون پایینه پس پشت گردنمونم باز مونده که هر کس و نا کسی بیاد بزنه و مام که حتی سرمونو بالا نمیکنیم ببینیم کی بود. خواستیم حقمونو قبل از اینکه بخورنش خودمون بخوریم اما دیدیم حقی نمونده!!! حق نداریم .... عشق تعطیل ... انسانیت رو یه عده حیوون کشتن ... غیرتمون فقط نماش شیکه اما هیچ بخاری ازش بلند نمیشه ... هویتمونم که ....


عشق کشتمش، حق خوردمش، انسانتیت دیروز مُرد

همه را مفت فروختم، غیرتم را باد بُرد

گفتنم به بهشت میروم بدون اینها  شاید!

پس بی آرمان شدم و هویتم را هم سگ خورد




+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت22:47توسط محمد مبارکی | |